سید محمد سادات اخوی در یادداشتی به استقبال کنسرت ˝ ریشههای واژگون˝ آریا عظیمینژاد رفته است.
سلام آریای عزیزم!
شامگاه شنبه رخداد مهمی برای من است: کنسرت تو…
با عنوان ریشههای واژگون!…
و این، برای من- هرچند چنانکه میدانی گرفتار کسالت چندساله و برکنار از همهچیزم- مهمتر از پیش است…
زیرا دعوت شدهام به برنامهای که بارها آرزو و خواستهاش را داشتهام و حالا نزدیکش که شدهایم، گرفتار تب و لرز در بستر افتادهام و نمیدانم توفیق حضور خواهم داشت یا نه.
ما آدمهای اهل قلم، احساس و همة درونمان را به سینة کاغذ میبخشیم و تا جایی که یادم میآید، قلم و کاغذ، مَحرَمان امینی بودهاند برای من.
شاید به خاطر همین است که حالا از بیم شدتگرفتن بیماری و ناتوانی در حضور، باز رو به قلم و کاغذ آوردهام…
هرچند قلم، کلیدهای رایانه باشد و صفحه، مجازی.
به روزهای ابتدای آشناییمان که برمیگردم، انبوه آهنگسازان و نوازندگانی به یادم میآیند که روزگار و مشاغل و جبر برخی پروژههای هنری، مرا با آشناییشان پیوند زده است… و این، یعنی حالا در پایان چهل و یک سالهگی، من- نویسندة این نامة کوچک و کمارزش- از شیفتهگیهای روزمره و روزانه، برحذرم.
باید کمی به عقبتر برگردم…
زمانی که تو، پسرک دوچرخهسواری بودی در خانة عروسکها…
که پدرش- آن نازنین مرد صاف، خالص، هنرمند و بیشیله پیله (که حالا جایش خالی است) – مردی بود در قوارة آموزندة همة نکتههای اخلاقی به کودکان دبستانی سالهای ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی…
و من، کودکی بودم از میلیونها کودک که هر روز بعد از ظهر، تنزده از رسم مداوم درس و تکرار قابهای تنگ و تُرُش کلاسهای سی و چند نفری و… نیمکتهای پُر از نقش و نگار کودکان سالهای پیش، به خانه میدویدم و سینی کوچکِ مهیاکردة مادر را پیش رویم میگذاشتم تا محبوبان آن سالهایم همه دورم باشند:
مادر، کتری و قوری کوچک چای، اکبرآقای خانة عروسکها و پسرک دوچرخهسواری که همراه خواهرش پوپک، فرزندان اکبرآقا بودند و شبیهان ما در آن روزهای کودکی…
و به من شبیهتر که هنوز هم یکی از رفقا کودکیام را شبیه بچههای جلد کتابهای نماز میداند!
آریای کودکیام، مهربان بود و مؤدب…
شیطنتهای ریزی داشت که به دل مینشست…
و خلاصه آن مایه از مهر را داشت که محبوب کودکی همسن و قوارة خودش شود…
کودکی (که من بودم)… و کودکی (که تو بودی)، هرگز فکر نمیکردند سالهای بعد، در جایی به هم برسند و دوست شوند و اثری مشترک نیز حاصل مقطعی از دوستیشان شود…
اثری که سعادت هردوی ماست…
و درواقع، هرسة ما: من، تو، آقامحمدعلی کریمخانی…
آلبوم ساقی سرمست…
که هنوز معتقدم جایگاه اصلیاش را نشناختهایم.
کودکی (که من بودم)… و کودکی (که تو بودی)، هرگز فکر نمیکردند سالهای بعد زندگیشان تا آن اندازه (که میدانم از “تو”… و میدانی از “من”) سخت، هولناک، پرتنش و البته پُرنتیجه و عبرت باشد.
*
پسرک دوستداشتنی خانة عروسکها، حالا و بالاخره و پس از اصرار فراوان این و آن، میخواهد کنسرت بگذارد…
و از آن بالاتر میخواهد در زمستان امسال، مجموعة نجیب آثارش را یکجا با خوانندگان گوناگون، روی صحنه ببرد… خوب است…
قطعاً…
وقتش هم رسیده است.
کودکی (که “من” بودم)، بعد از سالها و دیدنِ آدمهای گوناگون در عرصة موسیقی با تو آشنا شد…
اما اعتراف میکنم جز یکی- دو چهرة دیگر، آدمهای کمی را دیدهام که به اندازة تو، خلاقی، نجابت، نبوغ.. نبوغ… و شوق پنهان اهلبیتی داشته باشند…
یادم میآید یک بار برایت از میلیونها آدمی گفتم که قطعة “آمدمای شاه پناهم بده” تو را زنگ تلفن همراه و مونس خلوت و جلوتشان کردهاند…
یک بار دیگر هم از آدمهایی با هم گفتیم که مانند استاد کریمخانی، مشتاق تنظیم تواند و آریایی در کنارشان نیست…
راستی!…
یادت میآید روزی که ساقی سرمست را در دفترت ضبط میکردی، چگونه و با چه دقتی حاجآقا کریمخانی نازنین را واداشتی که قطعهای را برای چنددهمین بار بخواند؟!…

کم مانده بود شاخ دربیاورم از دقت تو…
و پذیرش مردی که نیم قرن افتخار مداحی پارسی و آذری ماست…
و نتیجهاش هم شد ساقی سرمست!
هرگز از یادم نمیرود شبی را که برای ضبط مجموعة ارزشمند نجوای عاشورایی به حسینیه کربلاییهای تهران رفتیم…
مجید مجیدی نازنین (کارگردان اثر) و سیدرضا میرکریمی عزیزم (مشاور او)، با چه حرارتی دلتنگِ حال معنوی دانشجویانی بودند که قرار بود پای خواندن استاد نزار قطری و مرادش حاجصادق خان آهنگران سینه بزنند و… حال مساعدی نداشتند.
شگفتآور بود که تو با حاجآقا کریمخانی قراری دیگر گذاشته بودی و نیت خوب و خلوص حاجمحمودخان عاطفی (تهیهکنندة اثر و جانباز سعادتمند دفاع مقدس) کاری کرد کارستان….
قرار تو با حاجکریم (چنانکه هردو صدایشان میکنیم!) منتهی شد به خواندن “آزمایشیِ” او برای تنظیم جای انبوه دوربینها، گریستن و دانشجویان و شکستهشدنِ فضای نمایش و تبدیلشدن فضا به واقعیت “سوگواری”…
و سرانجام ماندگارشدنِ قطعة “حسین آرامِ جانم…” استاد کریمخانی و ضبط مجموعة نجوای عاشورایی.
تو حتی وقتی مطابق همیشه گوشی تلفن همراهت هم در دسترس نباشد (!)، این اقبال را داری که آدمها به یادت باشند!…
وقتی کسی پس از مدتها گشتن به دنبالت از دستت حرص بخورد و بخواهد برای همیشه دوستیات را کنار بگذارد هم رهایش نمیکنی!… ناگهان و از میان انبوه بوق خودروهای عبوری و ناسزاهای رانندة پشتی و دود سیگار رانندة کناری و سوت افسر پلیس سرِ چهار راه، سر از رادیو پیام بیرون میآوری و با “میم مثل مادر”، همة رنجش پیش طرف را سربهنیست میکنی!
راستی!…
عجب زرنگی رفیقِ کمتر از یک دهه!…
قدیمها مهمانان عید نوروز را که میپیچاندند، هزارجور دلخوری پیش میآمد…
اما مهمانان تو- اگر هم پیچانده شوند- زیاد دلخور نمیشوند…
چون دستکم سر و کلهات با موسیقی مجموعة پایتخت پیدا میشود و هرچه هم که از ندیدنت تلخ باشند، قند دیدارِ نقی و ارسطو و قطعههای بهنگام موسیقیات، دلخوریشان را محو میکند.
*
آریای عزیزم!…
امروز پنجشنبه است و تو، شنبه روی سن فرهنگسرای نیاوران خواهی نشست و میدانم که نخست برای پدر، مادر، خانوادة ارجمند و دوستداشتنیات خواهی نواخت و بعد، نوبت به من و ما خواهد رسید…
میدانم که طنین قطعة “مروای دوست…” و انبوه ساختههای دلنشینت در گوشت خواهند بود و سرانگشتت ساز را نوازش خواهد کرد…
میخواهم بدانی کسان کمی پیدا میشوند که تا این اندازه مانند تو در دلهای ندیده جا گرفته باشند…
مطمئنم آدمهای کمی پیدا میشوند که تا این اندازه- مانند “تو” – پیش امامرضا (ع) عزیز باشند که انبوه زائرانش او را با قطعة تو به یاد میآورند…
و زیارتنامة نداشتهشان کنار قبرستان شریف بقیع، طنین پنهانی و جانسوز قطعههای آیینی تو باشد…
آدمهای کمی را میشناسم که چنین شریف، نجیب، در سکوت و فروتن، مانند تو کار کرده باشند و این همه اثر بر دل و جان مردم گذاشته باشند…
آدمهای نابغة کمی را در موسیقی میشناسم که مانند تو، تا این اندازه عاشق موسیقی مقامی و نغمههای محلی مردم این دیار باشند و با همة فرصتی که برای درخشیدن جهانی داشته باشند، باز پایدار بایستند و تلاش کنند که داشتههای مردم این سرزمین، هر روز به جلوهای تازه دلربایی کند…
هنوز در جانم طنین موسیقی مجموعة او یک فرشته بود… با صدای شوان و تِم عجیب و هولآورش بیدار است…
کم دیدهام خدا به نوازنده یا آهنگسازی تا این اندازه آشنایی به دقایق ملودیها، گامها و فراز و فرودهای دلداری و دلنشینی نغمهها عطا کند… به این اندازه که به تو بخشیده است.
بیآنکه بخواهم شیفتهات باشم (که سزاوار آنی)…
یا تمجید بیپایه کنم (که روا نیست)…
یا پیشداوری رفیقانه کنم (هرچند یقین دارم)…
اما ندیده میدانم که در کنسرت نیز آریای پیشگفتة عزیز من، دوست سالهای شهرت و سالهای تنهاییام، چنان که همیشه بوده، ظاهر خواهد شد… فروتن، نجیب، عاشق، مؤمن… و بومی… بومی این دیار که هربار اسمش را میبریم، به وَجد میآییم: ایران عزیز و سرفراز.
باشد که همیشه بدرخشی.
برادر کوچکترت: سیدمحمد ساداتاخوی
دهم مهرماه ۱۳۹۳